گر که میدانستی
چه زمستانیم از سر بگذشته است (که نگذشته هنوز )
وچه سرمائیم از سرداب سینهء تنگ
استخوان می شکند در تن
بیشتر در من می پائیدی
و آسمان را پائین
و آفتابت را پائین تر می آوردی
و ابرهایت ـــ این خوکان مزرعهء سبز فلک ـــ را
آتش اندر پیه گرده می افکندی
و آبهایت را
شعله جای یخ در رگها می غلتاندی
. . .
استخوانم نی توخالی توفانها
شاهرگهایم
نی لبکهائی بر لبهای اشباح
سرم ، این خالی خاموش
قصر متروکه نفرینی ارواح
دلم ـــ این کاسهء خون ـــ این خون یخزدهء جادو ـــ در پستو ـــ
(بشکنی !
بشکنی !
بشکنی ! ای دلم ! ای سرد تهی از او )
دیر شد . . .
شب قطبی ، آنک ، آمد
آمد ، شب بد . . .
ای تب ، ای تابستان ، ای گرم بلند ، ای سوزان
در من این حجرهء یخ ـــ
من نمی گویم سالی ، یک لحظه ، بمان !
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *