ممنوع بود رد شدن، اما زن................در دست حکم رد شو و بگذر داشت
حسی لبالب از شعب و وحشت.................حسی شگفت و دلهره آور داشت
در قلب او یک جوانــه گنــدم بود .............. یک سینه آرزوی معطــر داشـت
هر چه ستـاره مست شد و رقصید..........شب را صدای شادی و دف برداشـت
صد صف فرشته سجده به کودک کرد..........آن لحظه عرش حالت دیگر داشت
@@@@
(شصت و سه سال بعـد) همان کودک..............یک روز صبح که از در داشت
می رفت سمت کوچه،زمین نالید...............(از آنچه روز فاجعه در سر داشت)
@@@@
بانگ اذان شنیده شد از مسجد............مردی برای دفعه آخر داشت......
@@@@
:«پاشو غریبه!»
:«کیست؟»
:«منم!»
:(یعنی:
اصرار بر هر آنچه مقدر داشت)
:«قد قامت الصلوه»
:«نه وقتش نیست !»
(در سجده،ضربه حالت بهتر داشت)
:«سبحان رب....»
(و وقت مناسب شد
این سجده حکم وقت مقرر داشت)
:«فزت و رب ......»
(کعبه به خود لرزید
دیوارهای کوفه ترک برداشت)
از: مهدی زارعی
روز پدر مبارک
![]()