تبليغاتX
بانوی شیشه ای
اگر به خانه من آمدی ای مهربان برای من چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

در ساعتی که هول مـکرر داشت.................دیوارهای خانه ترک برداشت

ممنوع بود رد شدن، اما زن................در دست حکم رد شو و بگذر داشت

حسی لبالب از شعب و وحشت.................حسی شگفت و دلهره آور داشت

در قلب او یک جوانــه گنــدم بود .............. یک سینه آرزوی معطــر داشـت

هر چه ستـاره مست شد و رقصید..........شب را صدای شادی و دف برداشـت

صد صف فرشته سجده به کودک کرد..........آن لحظه عرش حالت دیگر داشت

@@@@

(شصت و سه سال بعـد) همان کودک..............یک روز صبح که از در داشت

می رفت سمت کوچه،زمین نالید...............(از آنچه روز فاجعه در سر داشت)

@@@@

بانگ اذان شنیده شد از مسجد............مردی برای دفعه آخر داشت......

@@@@

:«پاشو غریبه!»

:«کیست؟»

:«منم!»

:(یعنی:

اصرار بر هر آنچه مقدر داشت)

:«قد قامت الصلوه»

:«نه وقتش نیست !»

(در سجده،ضربه حالت بهتر داشت)

:«سبحان رب....»

(و وقت مناسب شد

این سجده حکم وقت مقرر داشت)

:«فزت و رب ......»

(کعبه به خود لرزید

دیوارهای کوفه ترک برداشت)

از: مهدی زارعی

                                    روز پدر مبارک        




لينك ثابت نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 7:21 قبل از ظهر توسط ..:: آیدا ::..