تبليغاتX
بانوی شیشه ای
اگر به خانه من آمدی ای مهربان برای من چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد  

ای وای بر اسیری کز یاد رفــتـه باشد 

در دام مانــده باشد صیــاد رفتــه باشد 

دیشب صدای تیشه از بیســــتون نیامد 

گویی به خواب شیرین فرهادرفته باشد 

 

من به زمان نمی رسم و زمان به من .

فراموش شده تر از آنم که بخواهم در دنیای شما اساعه ادب کنم فقط چون دوست داشتن مرا به انسان بودن تشویق می کند، میتوانم بیایم و هراز چند گاهی با شما سروران حرف ازهنر و شعر و درد و ... بزنم . 

باز هم مثل آن موقع ها که پشت زنبیل مادربزرگ قایم می شدم و همیشه با ترس و هراس سلام یادم می رفت، یادم رفت سلام بدهم، 

سلام.

گرفتاربودن در دنیای امروزحرف تازه ای نیست نمی خواهم خاطر شماعزیزان را خط خطی کنم و روحتان را جراحی و با گفتن حرفهایی مثل گرفتار بودم، نشد و ... غبیتم را توجیح کنم. 

پس به امید اینکه از این به بعد بتوانم در کنار شما به انسانیت نزدیک تر شوم.

در پستوهای دلهای شما همیشه شادی باشد و امید. 

چشم به راه آن روز با شکوه، با امید ،جاده های خوبی را نگاه می کنم .




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط ..:: آیدا ::..